تبليغاتX
پشت ابر ها هم زندگی جاری است.

دختران ایرانی نازترین عکسهای ایرانی

عکسهای خفن ایرانی

نازترین عکسهای ایرانی

نازترین عکسهای خارجی

عکس های خارجی

کلیپ عکسهای خفن ایرانی های ایرانی

کلیپهای ایرانی

پشت ابر ها هم زندگی جاری است.

جهت ایجاد نشاط برای مطالعه و نویسندگی
درباره وبلاگ

آخرين نوشته ها

پيوند ها

آرشيو مطالب

پيوندهاي روزانه



دوستان عزیز ! من آمدم که در خدمت شما باشم
ازهمه ی دوستان عزیزی که در سال گذشته به وبلاگ من مراجعه می کردند و امسال به دلیل تعطیلی موقت وبلاگ نتوانسته اند به وبلاگ آ مده و بهره ی لازم را ببرند، معذرت می خواهم . وبه اطلاع دوستان می رسانم آن تعطیلی به جهت راه اندازی موسسه ی نشر کمانه در تبریز بوده است که شکر خدا به راه افتاد و بزودی آثار قلمی 10 نوقلم را به عنوان شروع کار به جامعه ی داستان خوان عرضه خواهم کرد. وضمنا از دوستان نو قلم که دوست دارند آثار شان در این مو سسه چاپ شود ، لطف کنند وآثار خودرا در زمینه ی شعر، داستان، فیلمنامه، نمایشنامه، نثر، نقد ،طراحی، نقاشی، عکاسی و... به همراه مطلب+ بیو گرافی + عکس به آدر س تبریز، خ امام مجتمع تجاری خدماتی استاد شهریار طبقه ی زیر زمین ، پلاک 57 دفتر نشر کمانه ، ارسال فرمایند.
 هر گونه اطلاع وآگاهی از نحوه ی کار موسسه به تدریج در وبلاگ dalav.blogfa.com درج خواهد شد.م مسوول نشر کمانه افتخار دارد در خمت همه ی نو قلمان


سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1388 توسط سالار یار جو



در این پست یک مجموعه ی داستان را معرفی می کنم.
درباره مجموعه داستان «روزي كه هزار بار عاشق شدم»

روزي كه هزار بار عاشق شدم 

توانايي در نوشتن مجموعه‌ای از داستان‌هاي كوتاه كه بتواند در يك يا دو صفحه خواننده را متحير كند و او را به سرانجام ِ داستان برساند كار ساده‌ای نيست. در نگاه اول به علت حجم كم داستان‌ها نگارش آنها راحت تر از رمان‌هاي بلند به نظر می‌رسد. اما رمان كه آغاز می‌شود تا پايان آن وقت براي بسط و گسترش دادن قصه زياد است. می‌توان هزار و يك ماجرا وارد آن كرد. هزاران شخصيت را به دنيا آورد و برد. و هزاران بار خط داستان را تا انتها تغيير داد. چه بسا داستان هرچه بلندتر، جذاب‌تر و پرخواننده‌تر. گرچه درين عصر شتاب و سرعت همه به دنبال كوتاه كردن قصه‌ها هستند، اما هنوز هم رمان‌هاي قطور و طولاني خواننده‌هاي عاشق ِكتاب را به خود جذب می‌كند و آنچه كتابخوان‌ها را به مطالعه مجموعه داستان تشويق می‌كند يا نويسنده سرشناسي است يا ترجمه‌ای خوب يا تعدد چاپ كتاب و يا تنگ حوصلگي براي خواندن رمان‌هاي بلند.

سال 82، زماني كه كتاب اول روح‌انگيز شريفيان «چه كسي باور می‌كند، رستم» برنده جايزه گلشيري شد كسي فكر نمی‌كرد خاطرات غربت و اندوه دوري از ايران كه سوژه اصلي داستان‌هاي اوست، تا اين حد مشتاق داشته باشد و حتي مجموعه داستان‌هاي كوتاه او نيز به چاپ سوم برسد.

«روزي كه هزار بار عاشق شدم» مجموعه‌ای از داستان‌هاي پراكنده شريفيان است كه باز هم خط اصلي بيشتر آنها درد غربت، به خصوص بي روحي و سرماي زندگي انگليسي است. اگر در داستان‌هاي بلندش تلويحا به زخم‌هاي دلش اشاره می‌كرد، در اين داستانها به وضوح دل گرفتگی‌اش از مهاجرت و زيستن در لندن را بيان می‌كند.لحن نگارش او مثل هميشه ساده و خالي از فلسفه‌بافي‌ها و زياده گويي‌هاست.

گويي قلم كه به دست می‌گيرد، او نيست كه می‌نويسد بلكه قلم ِ از غربت گرفته‌اش براي او كاغذ را پر می‌كند و او به دنبال داستان‌هايش می‌رود.

زيستن در سزرميني كه دوست ندارد به خاطر نامردمانش آنقدر غرور ايرانی‌اش را شكسته كه آن را به راحتي می‌توان در نوشته‌هايش پيدا كرد. از 19 داستان كوتاهش چند قصه آن در ايران می‌گذرد و حسرت او را بيشتر نمايان می‌كند براي نفس كشيدن ِ هواي وطنش.

شریفیان آنقدر نزديك و طبيعي فضاي ايران و كوچه پس كوچه‌ها و علايقش را بيان می‌كند كه گمان می‌بري در همين نزديكي‌هاست.

داستان اول شايد خيلي مخاطب را جذب نكند، اما كمي كه پيش می‌روي، نه خيلي، از همان داستان دوم آنچنان در 2 يا 3 صفحه و پايان يك جمله‌ای داستان ميخكوبت می‌كند كه بايد مدتها به صفحه كاغذ خيره شوي تا از فضاي كوتاه ولي عميق داستان خودت را خارج كني.

طول داستان‌هاي او كوتاه است، نوشته‌هايش سبك و بي كينه است ولي سرشار از غصه و دلتنگي. قلمش گوياي دردهايش است، دردهايي كه نشان می‌دهد از روز پرواز از ايران ديگر «زندگي نكرده  بلكه اداي زندگي را در آورده» (ص22)

نام كتاب براي آنها كه از اسم هرچيز، آن را انتخاب می‌كنند بسيار گيراست. هزار بار عاشق شدن در يك روز هر رهگذري را در كتاب فروشي جذب خود می‌كند. ولي در واقع داستان‌ها صرفا عاشقانه و رمانتيك نيست. همه گونه عشق در قصه‌ها ديده می‌شود. عشق مادر و فرزند، عشق به هم نوع، عشق به جنس مخالف و در زمينه همه عشق‌ها عشق به وطن است كه به وضوح می‌توان لمسش كرد. غرور ايراني برايش رنگ وبويي دارد كه در هيچ جاي دنيا پيدا نمی‌شود. غصه ترك وطن در لحظه لحظه زندگي و نوشته‌هاي شريفيان نقش اصلي را دارد؛ وطني كه «خود از آن آمده‌اند حالا سنگ آبرويش را به سينه می‌زنند، اگر دلشان سوخته بود می‌ماندند و درستش می‌كردند‌.» (ص34)

حالا كه اينجا نيست راحت تر اعتراف می‌كند كه
« ايراني غرور دارد، ايراني گدايي نمی‌كند. شايد آدم توي خانه اش نان خالي بخورد ولي جلوي مهمانش شيريني می‌گذارد.» (ص35) اين همان ايرانيزه بودني است كه او به قلمی‌ ساده تصويرش می‌كند.

سخن از اعتمادي است كه در ايراني كه او تركش كرده بود، می‌شد به هر كسي داشت. اعتماد به نام هم وطن، به رنگ نگاه او كه آشناست و خنجري ندارد. و چه سخت است اعتماد كردن به غريبه‌ای كه نام كشورش را تو يدك می‌كشي و پاسپورت مملكت او را داري و با او يكي نيستي. شريفيان به هيچ كجاي تاريخ آنها تعلق ندارد. آنقدر با حسرت از اتوبوس‌هاي ايراني می‌نويسد كه دلت می‌خواهد قدرت داشتي تا حتي يكبار سوارش كني و از تجريش تا راه آهن او را ببري و بياوري و همراه سال‌هاي از دست رفته‌اش باشي.

وقتي سال نو مسيحي را با غذاي ايراني و فرنگي  با خانواده‌ای ايراني جشن می‌گيرد نگراني‌هاي كوچكي آزارش می‌دهدكه دركش براي خودش هم سنگين است چه رسد به آنها كه غربت را نچشيده اند آن‌هم اينگونه تلخ.

شريفيان آدم شجاعي است. از اين رو تنهاست. «آدم شجاع تنها می‌ماند، شجاعت واقعي  آن است كه آدم‌ها را ببيني و اهميت ندهي و راه خودت را بروي.»  (ص121)  او نمی‌ترسد كه از پشيماني رفتنش بگويد. نمی‌ترسد كه ديگران بدانند او لندن را دوست ندارد، او وطنش را می‌پرستد، او از هجرتش هميشه شكسته است. و اين نوشته‌هايش را متفاوت می‌كند. و كوبندگي پايان قصه‌هايش قلب هر خواننده‌ای را  می‌لرزاند. او در داستان «پنجره» كه به نوعي سرنوشت خود اوست در يك صفحه و نيم آنقدر با لغات و اعداد ماهرانه بازي می‌كند و هزاران هزار بار دلتنگی‌اش را می‌نويسد كه خواننده آرزو می‌كند اي كاش پاياني براي قلم كوبنده او نبود. در آخرين داستان كه همان پنجره است او به روشني و بي ريا غم دوری‌اش را تصوير می‌كند. او در اين داستان «زندگی‌اش را نقاشي می‌كند» «(ص22)، نمی‌نويسد. «ولي هرگز جوابي پيدا نكرده براي هزاران بار ياد ايران افتادن، خواب ايران را ديدن و هر بار كمي از خود را از دست دادن.»(صفحه138)

فقط در يك كلام او دلتنگ است؛»دلتنگ كوچه و خانه و شهري كه سال‌ها پيش آن را ترك كرده، دلتنگ محله‌هاي آشنا. كوچه‌هايي كه در آن بوي غذاها با بوي خاك همراه بود، دلتنگ جايي كه هيچ كس و هيچ چيز غريبه نبود.» (ص38)

* نام شعري از فريدون مشيري


یکشنبه هجدهم اسفند 1387 توسط سالار یار جو



معرفی کتاب های مفید برای یاد گیری داستان نویسی 2
زاویه دید " دانای کل نا محدود" یکی از قدیمیترین زاویه برای نقل یک داستان است که هم در نوشتن "رمان" وهم در"داستان کوتاه " به کار گرفته می شود. در این زاویه ی دید ، نویسنده مانند یک کار گردان فیلم، از چندین نقطه به ماجرا نگاه می کند. چطور یک کارگردان چند دوربین در چند نقطه می کارد تا زوایای مختلف صحنه را نشان دهد، راوی دارای زاویه دید "دانای کل نامحدود" نیز به همه ی زوایای یک گزارش احاطه دارد.  همه  چیز را در مورد یک شخصیت یا بطور کلی تمام شخصیتها می داند. درون اورا بر ملا می کند ؛ آرزوها، حسرت ها، عقده ها، و...اورا بیان می کند . راوی دانای کل نامحدود همه ی صدا هارا می شنود، در گذشته چه کسی چه کار کرده را می داند." ممولا" زمانی از این زاویه دید استفاده می شود که نویسنده بخواهدعلاوه برماجراهایی که در دنیای بیرون در جریان است،درونیات آدم های داستان راهم باز گو کند ، ویااین که،داستان چند شاخه است ، شاخه ای در این گوشه،با ماجراهای خاص و شاخه هایی در جاهای دیگر و ماجراهای دیگر، ولازم است کسی بر همه ی این شاخه ها و این آدم ها اشراف داشته باشدو بتواند با توجه به پیرنگ داستان در لحظات مناسب به سراغ هر یک از این شاخه ها برود و داستان را گزارش کند."از کتاب داستان، گام به گام/ حسین فتاحی"

  برای مطالعه این  داستان ها پیشنهاد می شود:

  پل معلق- محمد رضا بایرامی

  عشق سال های جنگ - حسین فتاحی

  عروج -ناصر ایرانی

 دو شنبه های آبی ماه-محمد رضا کاتب

 سایه ی ملخ -محمد رضا بایرامی

 جنگ روی تپه - ارنست همینگوی

پلا نارین ها - سلیمان کرمی

    زاویه ی دید " دانای کل محدود یا سوم شخص مفرد" هم تا حدودی شبیه دانای کل نا محدود است ؛ منتها در این زاویه،محدودیتی وجود دارد.دیگر آن دوربین های همه چیز دان وهمه جا بین وجود ندارد.در این زاویه ، دید نویسنده محدود می شود به حد دیدو توانایی یکی از افراد داستان ،یا محدود می شود به مکانی که یکی از افراد داستان در آن جا حضور دارد ... افق دید نویسنده درست به اندازه افق دید این شخص محوری است ؛ " داستان یک انسان واقعی"با این زاویه دید نوشته شده است ." پیر مرد بر سر پل "نیز با همین شیوه روایت شده است.

 برای مطالعه این کتاب ها پیشنهاد می شود:

 سفر به گرای ۲۷۰ درج- احمد دهقان

 آواز نیمه شب - داوود غفار زادگان

 گذر از رنج ها - الکسی تولستوی

 پری رو - سید حسن مر تضوی کیاسری

باغ تلو - مجید قیصری

    در اینجا نقد کوتاه یک داستان زیبا آورده می شود:

 

یادداشتی بر داستان My sister’s keeper

By ماهی

“آنا“ دختر سیزده ساله ای است که از دادگاه حق تصمیم گیری در مورد بدنش را تقاضا کرده است. او بین عشق به خواهرش که سرطان دارد، احساس مسئولیت در برابر خانواده ای که در آستانه فروپاشی است و خودش با همه احساسات نادیده گرفته شده اش ،پاره پاره شده است.

مادر آنا بعد از اینکه دخترش کیت به سرطان خون مبتلا میشود، هدف زندگی اش را بر نجات دخترش متمرکر می کند و وقتی که دکترها پیشنهاد می دهند که برای اعطای خون و مغز استخوان باید یک اعطاکننده خون دقیقا همسان پیدا کند به فکر باردار شدن می افتد .

باردارِ “آنا“ که به کمک علم ژنتیک دقیقا همسان با دخترمریضش باشد و بتواند “کیت“ را نجات دهد. او ۱۵ سال با کمک های“ آنا“ ، “کیت“ را زنده نگه می دارد. اما آنا دیگر خسته شده است از زندگی که از بنیاد برای نگه داشتن دیگری بوده است، و می خواهد انتخاب کند. انتخاب سختی که با نارضایتی مادر ، مرگ احتمالی خواهر و فروپاشی خانواده خوش آمدگویی می شود.

جودی پیکولت در داستان ” my sister’s keeper ” به زیبایی درگیریهای ذهنی و احساساتی که هر کدام از اعضای خانواده درگیر آن هستند را به نمایش می گذارد.

مادری که تمام عشق و توجه مادرانه اش را بر روی کودک مریضش گذاشته و دختر و پسر دیگرش را نادیده می گیرد و کیست که مادر را سرزنش کند، چرا که بین توجه به کودکی که هر روز باید تحت تزریق های متفاوت، دیالیز خون و … برود و توجه به دو کودک سالم ، مادر بی اختیار درد آن یکی که آشکار تر است را مرهم می نهد.

خانواده ای که هویتش بر اساس مریضی کیت بنا نهاده شده است. دخترک بیماری که خودش هم آرزو می کند کاش لحظه ای دیگران فراموش کنند که اومریض است وبرخورد انسان عادی را با او داشته باشند. آرزوی زندگی عادی داشتن گویا برای اعضای این خانواده آررزویی دست نیافتنی است.

جودی پیکولت همه اعضای خانواده را بر لبه تیز انتخاب قرار می دهد.انتخابی که هیچ طرف سیاه و سفیدی ندارد. چه ایرادی وارد است به دخترکی که می خواهد از زندگی سایه وار در آید و هویتی مستقل داشته باشد. می خواهد که خودش تصمیم بگیرد برای بدنش ، برای اهدا کردن و بخشیدن قسمتی از بدنش به دیگری. از آن طرف چه ایرادی وارد است به مادری که با چنگ و دندان از زندگی دختر مریضش مراقبت می کند. تراژدی قضیه این است که این دو با تمام حسن نیت و زیبایی اهدافشان در برابر هم قرار گرفته اند . رویارویی دردناکی که برای هر دو طرف خرد کننده است.

جودی در داستان “My sister’s keeper” طیفی از رنگهای واقعی زندگی را نشان می دهد. هر کدام از اعضای خانواده با طیفی متفاوت از درددها،رنجها، توقعات، توجیحات و استدلالها از منظر دید خود، قابل درک و همدردی هستند. در داستان جودی انسان خوب و بد وجود ندارد . همه فقط انسان هستند به مانند زندگی واقعی که سالیان سال است که شیطان و فرشته ای ندارد.

گیرایی داستان به این است که او ساده سازی نمی کند و جواب مسئله را سر راست نمی گذارد توی دستت. “جودی پیکولت” با مهارت پیچ و خم های سختی انتخاب درست را در طیف پیوسته زندگی نشان میدهد. زندگی آدمهایی که اگر معصوم باشند، افسانه ای هستند.

کتاب “جودی” یکی از بحثهای مهم اخلاقی بودن دست کاریهای ژنتیکی را در پس زمینه مطرح می کند . مخصوصا که جرقه اولیه داستان بر اساس واقعیتی مشابه بوده است.

پ.ن.این رو برای “همسفر” نوشتم.

ادامه دارد.

 

  


دوشنبه دوازدهم اسفند 1387 توسط سالار یار جو



معرفی چند کتاب مفید برای یاد گیری بهتر داستان نویسی
1- شما با خواندن این کتابها، با داستان و غیر داستان آشنا می شوید ؛ اصولا" برای خوب نوشتن یک داستان ، باید به خواندن ، اولویت و اهمیت داد:

   سرگذشت کندوها _ جلال آل احمد

   قلعه ی حیوانات_ جرج ارول

   دنیای سوفی_ یوستین گردر

   ارباب حلقه ها_جی.آر.آر تالکین

  جنگ و صلح_ لئوتولستوی

  دن آرام_ میخائیل شولوخوف

  2-این کتاب ها برای شناخت پیرنگ "طرح" داستان پیشنهاد می شوند؛ ضمن آنکه باید توجه داشته باشیم؛طرح همان پیرنگ و همان پلات وهمان چار چوب و همان استخوانبندی و همان اسکلت یک داستان است و منظور ، همان ترکیبی از رشته ی حوادث ، ماجراها و رویدادهایی است که در داستان رخ می دهند . این حوادث با یکدیگر رابطه ی علت و معلولی دارند و هر حادثه از دل حادثه ی قبل از خود به وجود می آید و حادثه ی اولی باعث پیدایش و به وجود آمدن حادثه ی بعدی می شود." از کتاب داستان، گام به گام ،به قلم حسین فتاحی":

سه دختر گل فروش_مجید قیصری

داستان یک انسان واقعی _ بوریس پوله وی

وعده گاه شیر بالفور _ژیل پرو

گردان چهار نفره_ احمد دهقان

جای شما خالی_ محمد رضا کاتب

 با هم میمیریم_ سلیمان کرمی

3- داستان از سه قسمت مهم تشکیل شده است؛ مقدمه ، تنه ، نتیجه . کتابهای زیر برای آشنایی با ساختمان داستان معرفی می شوند:

عقاب های تپه ی شصت_ محمد رضا بایرامی

شطرنج با ماشین قیامت_ حبیب احمد زاده

راه خانه ات را به من نشان بده_ کامران سحر خیز

پیر مرد بر سر پل_ ارنست همینگوی

بوسه ی باران _ سلیمان کرمی

4 - به اعتقاد نویسنده ی کتاب" داستان ، گام به گام" زاویه ی دید یا( جایگاه روایت) انواعی دارد که عبارتند از:

دانا ی کل نامحدود     دانای کل محدود   اول شخص یا من راوی     زاویه ی دید نمایشی   زاویه دید تک گویی درونی   شیوه ی نامه نگاری.

 برای شناختن دانای کل ، این کتابه پیشنهاد می شوند:

 جمگ و صلح _ تولستوی

 دن آرام _ شولوخوف

  کلیدر _ محمود دولت آبادی

 پلانارین ها_ سلیمان کرمی

   برای شناخت دانای کل محدود ،این داستان معرفی می شود:

پیر مرد بر سر پل _ ارنست همینگوی / ترجمه ی احمد گلشیری

برای شناخت زاویه ی دید اول شخص یا من راوی ، این کتاب ها خوبند:

 سفر به گرای 270درجه

 زخمهایم را مبند_ سلیمان کرمی

    معرفی کتاب ها ادامه دارد ....


دوشنبه پنجم اسفند 1387 توسط سالار یار جو



اطلاعیه ی شماره 3
کاربران گرامی همانطور ی که به اطلاع شما عزیزان رسانده شد ُ انتشارات " کمانه" در تبریزُ  برای ارائه ی خدمات "نشر"  به زودی راه اندازی می شود. دوستانی که علاقمند به انتشار زود هنگام " آثار" خودشان هستندُ می توانند از طریق این موسسه اقدام کنند. نشر "کمانه" در نظر دارد با کمترین هزینه ی ممکن ُ در خدمت عزیزان "هنرمند"باشد.

   این موسسه علاقه دارد بیشتر در خدمت عزیزان "نوقلم"باشد . این عزیزان که نمی توانند آثار زیبا ی خود را به طور دلخواه چاپ و منتشر کنندُ " نشر کمانه "این فرصت را برای آنان فراهم می کند. البته نوقلمان گرامی توجه داشته باشند که در ابتدای کار ُ لازم نیست حتما" یک "کتاب مستقل "چاپ کنند. این ایده ی جالبی نیست که یک نوقلم بخواهد از ابتدا راه بزرگان را در پیش گرفته و همچون آنان نسبت به کارش نگاه کند.این هرگز درست نیست  برای این که یک نوقلم ُ می باید راه های " مخاطب" یابی را تجربه کرده و بدین وسیله جا پایی در" میان نویسندگان"پیدا کند.

  به منظور تسهیل این راهُ " انتشارات کمانه" می کوشد با انتشار " مجموعه ی آثار چند نوقلم "در یک کتابُ راه های دست یابی به مخاطبان لازم رامیسر سازد. این کار سبب می شود تا ضمن ایجاد توان پرداخت هزینه ی چاپ و نشر به نوقلمانُ أثار آنان را به صورت معقول ارائه دهد. نوقلمان عزیز اگر بخواهند اثرشان در کنار آثار همخوان و همسو در یک کتاب چا پ شود ُ با مراجعه به نشر کمانه این امکان را پیدا میکنند. نشر کمانه با فراخوان لازم در آینده ی نزدیک این ایده را عملی خواهد ساخت.

    نوقلمان عزیز توجه داشته باشند که امروزه بازار نشر کتاب مشکلات خاص خود را دارد و نمی توان انتظار داشت به محض چاپ کتاب فروش رود . راه های سختی برای فروش کتاب وجود دارد و راه های ساده نیز هست که باید آن هارا پیدا کرد . یکی از راه هایی که برای نشر کمانه عاقلانه به نظر می رسدُ همین چاپ کتاب چند نویسنده در یک مجموعه است . به این ترتیب که " ۱۰نوقلم"هر یک ُ داستان کوتاهی را ارائه می دهند و هزینه ی تمام شده ی آن را در چند مرحله به نشر کمانه می پردازند و در نهایت ُ به ازای هزینه ای که پرداخت کرده اند ُ کتاب در یافت می کنند . یک راه این است که نوقلمان کتاب را خود ببرند و به فروش برسانند یا آن را به هرکس می خواهند بدهندو یک راه هم این است که توزیع و فروش کتاب را به عهده ی نشر کمانه بگذارند تا بفروشد ویا با کتاب های دیگر معاوضه کند.

   توضیح این نکته ضروری است که ایده ی " نشر کمانه"فقط چاپ داستان نیست. همه ی گروه های هنری می توانند از این موقعیت استفاده کنند.

     مقاله نویسانُ نمایشنامه نویسانُ فیلمنامه نویسان ُ طراحان ُ نقاشانُ و...می توانند از ایده ی نشر کمانه سود ببرند.

      توضیحات بیشتر در آتیه ی نزدیک به اطلاع دوستان عزیز خواهد رسید. خواهشمند است هرگونه نظر و انتقاد سازنده ی خودرا بنویسد.

 

 


دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1387 توسط سالار یار جو



به کدام نوشته داستان می گویند؟ و داستان ماندگار کدام است؟ جلسه ی نهم
در این جلسه ، به دوستان عزیز از عناصر داستان ؛ یا به قول استاد " یوسا" ، از سازمان تشکیل دهنده ی یک داستان سخن خواهیم راند؛ امیداست مورد استفاده قرار گرفته باشد.

عنصر " راوی " که از مهمترین عناصر داستان است، در جلسه ی گذشته شرح داده شد . در این جلسه ، عنصر "زمان " را کار می کنیم ؛ این عنصر ، در ارتباط با "راوی" قرار دارد و با دخالت او پس و پیش یا به عبارتی تغییر می کند . این شخص "راوی" است که تعیین می کند "زمان " چه موقعی را به خواننده نشان دهد . واساسا" اگر راوی بتواند از عهده ی مانو روی زمان برآید، شخصیت برتر یک داستان تلقی خواهد شد. یادمان باشد ؛ "راوی " یکی از شخصیت های خیالی داستان است و این نقش را شخص نویسنده به او می دهد تا کار نقل وقایع را به درستی انجام دهد. هر چند نویسنده ، بیشتر از هر شخصیتی ؛ راوی را زیر ذره بین می گیرد تا خطا نکند . زیرا خطای راوی ، همه ی شخصیت هارا به ضعف می کشد.

زمان در داستان با همه ی اشکال خود مورد استفاده قرار می گیرد . هیچ محدودیتی برای استفاده از "زمان" وجود ندارد. راوی با ابتکار و تشخیص به موقع ، زمان را می چرخاند؛ از گذشته ی ساده به گذشته ی دور یا از گذشته ی نقلی به آینده یا حال تغییر می دهد . این تغییرات را "چرخش زمانی " می گویند.

چرخش زمانی ، حتما" باید با رفتار اشخاص ارتباط منطقی داشته باشد . به فرض ؛ یک شخص ؛در داستان صحبت می کند . اینجا او ، راوی شده است ! پس حتما" باید از"حال " بگوید. یا ؛ راوی می خواهد نحوه ی توفیق شخصی در کاری را به خواننده نشان دهد؛ در این نشان دادن ، ابزار گزارش او از نظر "زمان " گذشته ی ساده ، نقلی ، ویا دور"بعید" است. این حق را دارد که زمان گذشته را ؛ در اشکال مختلف آ ن به کار گیرد .

ازاین گفته نتیجه می گیریم که "راوی " با "زمان " رابطه ی تنگاتنگ دارند . وبه هم پیوسته اند. و دو تایی عناصری هستند که دست در دست هم گذاشته و داستان را پیش می برند . راوی یکی از شخصیت های " خیالی" داستان ؛و " زمان" ابزاری برای " کنش" و" واکنش" های اشخاص داستان است . "زمان" و "راوی" هرگز جدا از هم ، معنی "داستانی" پیدا نمی کنند.

 در نوشتن داستان ، هميشه به اين نكته بايد توجه كنيم كه ما هرگزعضو جامعه ي داستان نيستيم. ونبايد به خود اجازه دهيم در روند داستان دخالت كنيم!در اين صورت است كه "راوي" در آزادي كامل ؛ " زمان " مناسب داستان را در موازات حوادث داستان مي آورد . ما اگر دخالت كنيم، ممكن است اشتباه فاحشي رخ دهد و انسجام داستان به هم بخورد."راوي" حتي اگر"من" هم باشد، ما نيستيم! "او" نيز باشد، از ما نيست!"تو" هم باشد، غيراز ماست. در "زماني" كه زندگي مي كند ، بر ما پوشيده است! ماهم مانند خاننده ي آتي داستانمان ؛ خواهيم ديد كه "راوي" داستان را چگونه وبه چه "زماني" نوشته است!

نبايد تعجب كرد ؛ حقيقت دارد كه نويسنده در نوشته شدن داستان كاره اي نيست! اگر كاره اي بود، داستان را از قبل مي دانست ؛ وهرگز نمي خواست بنشيند صدها برگ كاغذ را سياه كند. شايد "نويسنده" تنها كاري كه مي كند ، خلق "شخصيت " هاي داستان باشد. همين "خلق " كردن است كه  دشوار است ؛ راوي بودن و يا يكي از شخصيت هاي داستان ، چندان سخت نيست. البته بايد توجه كرد كه " شخصيت" ها طوري خلق مي شوند كه از خود "اراده " دارند؛ عروسك هاي كوكي نيستند كه نويسنده براي " شخصيت راوي " به وجود آ ورده باشد ؛ هر كدام از آنان با اختيار ، كار خير يا شر در داستان انجام مي دهند؛ اين نوع " شخصيت " آ نهاست كه ايجاب مي كند چگونه آ دمي باشند....

    در نوشته اي كه نام ان " داستان " باشد ، نويسنده حكم هاي مشخصي را تعيين كرده و براي مدت  زماني معين، در اختيار تك تك " آدم" هاي از پيش به وجود آمده ، قرار مي دهد؛ اختيار هيچ يك از آدم ها محدود نيست و از طرفي ، اين آ دم ها چه از جنس زن باشند يا مرد، نمي توانند آزادي كامل داشته باشند. اينها، متناسب با تر بيتي كه در گذشته داشته اند ، وبا حكمي كه به وجود آ مده ،ان  اعما ل و رفتاررا از خود نشان مي دهند . و يك خواننده ي اگاه از روي همين پيشينه ها مي فهمد چرا فلان شخصيت داستان ، فلان كار يا رفتار را از خود بروز مي دهد؛ طوري مي شود كه او، به هركسي ، نسبت به رفتارش حق مي دهد؛ در بي نوايان ، براي خواننده ، ژاور به همان اندازه حق دارد كه ژان والژان دارد! همه كس در بينوايان، بي نوا هستند!ويا در "دن" آرام، آن افسر ضد اتقلاب، حق دارد ضد انقلاب باشد؛ به همان ترتيب، برادرش هم حق دارد انقلابي باشد! مهم اين است كه هر كسي در "داستان" رفتار متناسب خودرا انجام مي دهند.

 خوب ، اين گفتار مي رساند در داستان، خير يا شر ، كه اولي منجر به خوشنامي و دومي منجر به ناراحتي مي شود، ريشه در گذشته ي افراد دارد؛ افرادي كه اصرار دارند تغيير نكنند؛ عناد هر كدام از افراد داستان، شخصيت آنان را به ما بيان مي كند.

    ادامه دارد...


سه شنبه پانزدهم بهمن 1387 توسط سالار یار جو



به کدام نوشته داستان می گویند؟ و داستان ماندگار کدام است؟ جلسه ی هشتم
حتما" با مطلبی که برای شما انتخاب کردم ، با " کاراکتر "و"راوی " آشنا شدید.بهتر است به جای   کاراکتر،لفظ آشنا تری به کار ببریم ؛ به جای آن، شخصیت بگوییم ، خوبتر است. وبه راوی ، گوینده بگوییم، برای کار ما ، مناسب تر خواهد بود. زیرا اصطلاحات را هرچه ساده تر بکنیم، زودتر یاد می گیریم در داستان نویسی چه کار هایی باید بکنیم. ممکن است یک داستان دارای شخصیت های اندک و یا بیشتری باشد . باز امکان دارد یک داستان، گوینده ای خارج از داستان و یا داخل خود داشته باشد که کارش تعریف اتفاق های داستان است.

  شخصیت های یک داستان ، آدم های به وجود آورنده ی حوادث آن هستند. نمی شود قبول کرد در داستان همه یک نوع حرف بزنند . همان طوری که ممکن نیست در جامعه ی ما همه ی افراد یک جور باشند، به چیزی یک نوع علا قه نشان دهند، در برابر پیش آمدها واکنش های یکسانی بروز دهند، و در کل مثل هم فکر کنند، در داستان نیز ؛ قبلا" باید فکر این را بکنیم که چه کسانی را وارد داستان می کنیم . برای انتخاب شخصیت ها ، مثل کارگردان های سینما عمل نمی کنیم. چون آنان حادثه ی اتفاق افتاده را در دست دارند و قبلا" شخصیت ها " چه کسانی باید باشند" را شناخته اند . در حالیکه خالق یک داستان به مدد شخصیت هایش ، جامعه ی داستانش را پایه گذاری میکند . این جامعه ، احتمالا" قبلا" وجود نداشته وشاید ، بعد از طرح در یک داستان ، بخواهد به وجود بیاید!

ما اول باید بدانیم ؛ داستان چه کسانی را می نویسیم. بعد از آن، باید بدانیم که این" کسان" دارای چه شغلی هستند و از صاحبان مشاغل مختلف در جامعه  ی ما چه انتظاری می رود. آیا قصاب در جامعه ی ما دارای شخصیت متناسب با شغلش است؟ راننده در جامعه ی ما چه طور آدمی است ؟ یک معلم ویک دکتر ویا یک تاجر و... چه تفاوتهایی باهم دارند؟ گذشته از آن ، طرز حرف زدن هر کدام از این آدم ها چگونه است ؟ یک بناچطور حرف می زند؟ یک پدر چطور باشد بهتر است ؟ چه چیز هایی در رفتار شخصیت ها هست که خواننده ی داستان را جذب می کند؟ وخیلی پرسش های دیگر که کاربران عزیز باید بتوانند برای خود مطرح کنند.

در ادامه ه جلسه ُ برای استفاده ی بیشتر شما عزیزان ُ ترجیح دادم نوشته ای ازماریو وارگاس یوسا،

با ترجمه ی رامین مولاییرا بگذارم تا با راوی در داستان، بیشتر آ شنا شوید. بدیهی است؛ استاد یوسا،برای تدریس راویاز من اولی تر است:

دوستان عزیز، شما می توانید برای خواندن مجدد نامه ی "ماریووارگاس یوسا" به وبلاگ دخیره سر بزنید که یکی دیگر از پیوندهای این وبلاگ است .

امابرای این که مطالب این جلسات کم بشود تا خسته کننده نباشد، هر گاه مطلبی از دیگران گذاشته شد، بعد از مدتی بر داشته شده و به وبلاگ ذخیره  انتقال داده می شود.

باز برای استفاده ی کاربران عزیز ، یاد داشتهایی از نامه ی "یوسا" را این جا قرار می دهم:

راوی کیست؟ یا چه کسی داستان را باید تعریف کند؟ که سه مورداست ؛از قدیم راوی "من" و "او" باب بوده و راوی"تو" تازگی ها مطرح شده است .

از سازمان عناصر تشکیل دهنده ی رمان که راوی،فضا،زمان و سطح واقعیت می باشند،و ساختار رمان را تشکیل می دهند، راوی مهمترین است . شخصی که داستان را تعریف میکند، زاویه دید هارا شکل  می  بخشد. دیگر اجزای داستان به راوی وابسته اند.

 باید دانست راوی نویسنده ی داستان نیست! او ساخته شده از کلمات است نه از گوشت و استخوان.و تا زمانی زندگی می کند که داستان تمام شود. شخصیتی ساختگی و خیالی ، مانند دیگر شخصیت های داستان است.باید توجه داشت؛ رفتار و سلوک راوی ، عامل اساسی در فریبندگی یک داستان به شمار می آید.

چیزی  که در نامه ی یوسا حائز اهمیت است، بخش مربوط به رابطه ی میان فضای اشغال شده توسط راوی و روایت است؛این رابطه در راوی اول شخص مفرد، باهم منطبق است . در راوی "او" یعنی "دانای کل" حالت متفاوتی دارد. ودر راوی "تو" مبهم است .

یک موردهم ، چرخش فضایی است که در نامه ی یوسابه چشم می خورد؛ به نظر او،راوی در یک داستان ، قرار نیست همان سه راوی شناخته شده باشند؛ همین که در یک داستان  یک شخصیت سخن خود را به یکی دیگر از شخصیت ها گفت و پاسخ گرفت ، چرخش فضایی صورت گرفته است. این چرخش فضایی ، معمولا" با قرار دادن  دو نقطه":" در مقابل  اسم شخصیت ها که به معنی آماده شدن او به سخن گفتن است ، صورت می گیرد.

 دوستان ما دیگر از بحث "راوی " بیرون می آییم تا سراغ یک بخش دیگر از عناصر داستان برویم ؛ فعلا" عناصر داستان را به خاطر بسپارید....


یکشنبه ششم بهمن 1387 توسط سالار یار جو



دوستان عزیز،داستان به دلایلی برداشته شد. یک مطلب بخوانید.نقل ازetemaad.ir
درباره داستان نويسي سال هاي اخير ايران
اشتياق مبتذل به اشياي واقعي
امير احمدي آريان

لوييس پارکينسن زامورا منتقد مشهوري که کتاب حجيم «رئاليسم جادويي»اش هنوز از مهم ترين منابع زبان انگليسي درباره ادبيات قرن بيستم امريکاي لاتين به شمار مي رود، مقاله يي دارد با عنوان «قابليت تصويرپردازي در رئاليسم جادويي»، و در آن به نحوه حضور اشيا در آثار بورخس مي پردازد. بنيان بحث زامورا بر داستان درخشان «تلون، اوکبر، اوربيس ترتيوس» استوار است، و آن بخشي که بورخس درباره زبان خيالي مردمان تلون تحليلي عجيب ارائه مي کند. در زبان تلون، آنچه هست «اشياي ثانويه» است، و نسخه هاي بدلي که از اين اشياي ثانويه هست. در اين زبان نام وجود ندارد، دقيقاً به اين دليل که اشياي واقعي وجود ندارند. تنها شيء واقعي شيء ايده آل است، و از آنجا که شيء ايده آل وجود ندارد، در زبان مردم تلون نام حذف شده است. به همين دليل است که مثلاً براي اشاره به ماه مي گويند روشناي فضايي، روي، گردي، تاريک، و نظاير آن. مردمان تلون با مجموعه يي از صفات به هر چيز ارجاع مي دهند، و به اين ترتيب، فاصله برناگذشتني زبان با اشيا را حفظ مي کنند. به عقيده زامورا، اين به نوعي بياني است از رويکرد کلي بورخس به نوشتن. بورخس بر فاصله زبان با اشياي «واقعي» انگشت مي گذارد؛ فاصله يي که به خاطر وجود آن، نويسنده از خاص بودن و صراحت رها مي شود و فرصت مي يابد تا «جادو»ي اشيا را در برابر چشم ذهن تجسد بخشد. نزد بورخس، به ذات فرٌار امر واقعي بايد به شيوه يي غيرمستقيم نزديک شد. نمونه هاي چنين کاري در داستان هاي بورخس بسيار است. در داستان «ظاهر»، ظاهر سکه عجيبي است؛ که به شيء ايده آل بسيار شبيه است، سکه يي که راوي نه مي تواند به دستش آورد و نه مي تواند فراموشش کند. داستان «الف» گويي مانيفست بورخس در باب شيء ايده آل است؛ شيئي که تمام جهان را در خود گنجانده است؛ و با ايستادن در برابر آن مي توان همه چيز را ديد، همه مردمان و مکان ها در تمام زمان ها در الف وجود دارند. به اين ترتيب، کاري که بورخس مي کند تغيير دادن زاويه ديد ما به اشيا است، انداختن خواننده در آن مغاکي که بين شيء و کلمه، بين واقعيت و زبان وجود دارد، و گويي بورخس از طريق تمثيل هاي بي نظيرش، همواره در حال تاکيد بر اين نکته است که بازنمايي تمام و کمال واقعيت در زبان ممکن نيست. آنچه هست جهاني است که فقط نويسنده از عهده خلق آن برمي آيد، و به شکلي هولناک ميان تهي و حفره مانند است.

اما لزوماً پناه بردن به تخيل و تقليد از رئاليسم جادويي و ساختن جهان هاي تمثيلي نيست که موجب مي شود نويسنده چنين قابليتي به دست آورد. آنچه گفتيم، يعني تاکيد بر فاصله بين زبان و واقعيت، در واقع به نوعي ويژگي بنيادين متن ادبي است، و هر رمان بزرگي به نوعي در همين مسير گام مي نهد. به عنوان نمونه مي توان آثار سال بلو، به خصوص «هرتزوگ»، را به ياد آورد. سال بلو در اين رمان بي نظير، از زاويه ديد مازس هرتزوگ که شخصيتي نيمه ديوانه است، کل مفهوم زبان را به منزله ابزار برقراري رابطه، و زبان به عنوان پديده يي که قادر به بازنمايي واقعيت است، زير سوال مي برد. رمان بلو در واقع مجموعه يي از نامه هاست به قلم مردي که ارتباط او با کل جهان مختل شده، به انتهاي راه رسيده، خانواده، کار و همه چيزش را از دست داده، و در اقدامي جنون آسا دست به نوشتن مجموعه يي از نامه ها مي زند که در واقع رمان سال بلو را شکل مي دهند. نامه هاي هرتزوگ طيف شگفت انگيزي را دربرمي گيرند؛ مخاطب نامه ها از مارتين هايدگر فيلسوف تا فلان کسي که هرتزوگ يک شب را با او گذرانده تغيير مي کند، و اندازه آنها نيز از دو خط تا سي،چهل صفحه متغير است. کل اين مجموعه نامه ها را مي توان اعتراف مازس هرتزوگ به شکست در برابر زبان دانست. او که استاد فلسفه دانشگاه است، در مجموعه نامه هايش که به نوعي زندگينامه خودنوشت هرتزوگ نيز هستند، نشان مي دهد که چگونه در مغاک بين زبان و واقعيت گرفتار شده، چگونه همواره براي رسيدن به همان چيزي که بورخس «شيء واقعي» مي نامد دست و پا زده، و در نهايت هرگز به قصد خود، که برقراري ارتباطي به نسبت سالم و معقول با همنوعانش بوده، نزديک هم نشده است.نمونه ديگر بي ترديد «بوف کور» صادق هدايت است. دوگانگي هاي پرشمار بوف کور را، که مشهورترين شان زن اثيري/ زن لکاته است، به نوعي مي توان دوگانگي زبان و واقعيت دانست، و جالب اين است که هدايت اين شکاف را دروني ساختار رمانش نيز کرده است. بوف کور رماني دوپاره است، جايي در اواسط کتاب داستان قطع مي شود و همه چيز به شيوه يي ديگر از نو روايت مي شود، گويي آنچه در قسمت اول رمان گذشت، چيزي نبود جز جهاني کاذب، روايتي غلط از واقعيت سياهي که زندگي راوي را تشکيل مي دهد، و انگار راوي در قسمت دوم در حال تلاش براي فراموش کردن قسمت اول و بيشتر نزديک شدن به تباهي واقعي زندگي خويش است؛ تلاشي که به همان اندازه بخش اول روايت شکست مي خورد. به زبان بورخس، هدايت در اين رمان، با ساختن دو جهان عملاً ميان تهي، در پي آن است که «زخم هايش» را براي سايه روي ديوار بگويد، و در نهايت به روايت «زخم واقعي» نزديک هم نمي شود. اما داستان نويسي ايراني در سال هاي اخير، دقيقاً مسير عکس را پيموده است. آنچه در داستان هاي ايراني متاخر رايج است، و با نگاهي سرسري به برندگان جوايز ريز و درشت ادبي مي توان صحت اش را اثبات کرد، شور و شوقي عجيب و نامتعارف به واقعيت است. داستان نويسي سال هاي اخير ايران، به تقليد از نويسندگان امريکايي که در دهه هشتاد دوران اوج کارشان بود و بهترين نمونه اش را بايد ريموند کارور دانست- که خود نسخه دست دوم همينگوي است - به طرز عجيبي به روايت زندگي روزمره روي آورده اند. تورقي در کتاب هاي سال هاي اخير نويسندگان ايراني، به خصوص نويسندگان زن، اين موضوع را به خوبي نشان مي دهد. فضاي اکثر داستان ها فضاهاي بسته و داخلي است، شخصيت ها اغلب محدودند و در اکثر اين داستان ها راوي زني ميانسال يا دختري جوان است که در تنگناي زندگي شهري و محدوديت ها و نفهمي هاي اطرافيان گرفتار شده است. لزوم حضور مرد در اين گونه داستان ها مشابه لزوم حضور شخصيت منفي در فيلم هاي وسترن است، و اتفاقاً مردهاي اين داستان هاي خانگي نيز اغلب به همان اندازه مردهاي فيلم هاي وسترن ابله و شرورند، و زني که ذهني به وسعت ذهن اينشتين و نيرويي به پهناي بازوي آرنولد دارد، بايد هم خانه را اداره کند، هم به تفکرات آشفته و درگيري هاي هستي شناختي خود سر و سامان دهد و هم با مرد خانه، اين ابله تمام عيار، سر و کله بزند. اغلب اين فضاهاي شهري، از فرط آشنا بودن در همان صفحه پنج رمان يا خط ده داستان کوتاه لو مي روند، و خواننده يي که ادبيات سال هاي اخير را دنبال کرده باشد، در همان برخورد اول ذهن شرطي شده اش درمي يابد که بار ديگر آپارتمان محل زندگي طبقه متوسط در انتظارش است. اما مساله فقط اين داستان تکراري نيست، هرچند مضموني تا اين حد دستمالي شده و کليشه يي، به خلاقيتي عظيم نياز دارد تا جلوه ديگر خود را نشان دهد، به خلق جهاني با زمينه هاي فلسفي و تاريخي جدي نياز دارد تا چيز نويي از آن به دست آيد، و اين خلاقيت را به جز چند استثنا، سال هاست در داستان نويسي ايراني نديده ايم.همين است که اغلب اين مضامين تکراري، در فرم ها و روايت هايي کليشه يي و تکراري به دست ما مي رسند، و همه چيز با تکنيک هاي ازمدافتاده يي تشريح مي شود که همان گونه که گفتيم، بهترين نمونه اش داستان هاي کارور است. حرکت به سمت مغاکي که در آثار امثال بورخس و سال بلو و هدايت ديده مي شود، به هيچ وجه در ادبيات ما جايي ندارد، و آن حس اضطراب و شوکي که در اثر خواندن متوني نظير «الف» و «هرتزوگ» و «بوف کور» يقه خواننده را مي گيرد، سال هاست از ادبيات ما رخت بربسته است. نويسندگاني که برندگان جوايز ادبي در سال هاي اخير بوده اند، اغلب فرمولي آشنا دارند؛ روايت کاملاً عيني بدون مايه هاي تخيلي و سوررئاليستي، فضاهاي بسته داخلي، و شخصيت هايي که اغلب روابط خوني يا عاطفي با هم دارند. تاکيد بيش از حد بر جزييات ديگر مشخصه غالب اين داستان هاست، و همين يکي از سيمپتوم هاي بيماري اشتياق به واقعيت است. نويسندگان ما اغلب تلاش مي کنند جزييات را با دقت بسيار و با ايجازي تمام و کمال در داستان بگنجانند، و نتيجه اش متني است که هرچند در اغلب کارگاه هاي داستان نويسي نمره بيست مي گيرد، اما در قياس با ادبيات جدي جهان، حتي با نمونه هاي موفق داستان فارسي، پشيزي ارزش ندارد. همه چيز در خدمت بازنمايي واقعيت است، زبان ابزاري است صرف براي پرداخت جزييات واقعي زندگي روزمره، زندگي که مردم ساکن تهران امروز به خوبي لمس اش مي کنند و از جزيياتش آگاهند. بي جهت نيست که اغلب داستان هاي سال هاي اخير در زمان معاصر مي گذرند. پرداختن به مضاميني تاريخي، مثلاً نوشتن رماني که وقايع آن در پنجاه سال پيش رخ داده باشد، يا حتي نوشتن درباره ماجراهاي دوم خرداد و دوران اصلاحات، که تازه يک دهه از آن فاصله گرفته ايم، بسيار به ندرت رخ مي دهد. همه چيز عيني و ملموس است، شخصيت ها همگي به واقعيت امروز ما نزديک اند و نمونه هايشان را به وفور در تهران مي توان پيدا کرد، و جالب است که اين ويژگي را اغلب جزء نقاط قوت داستان مي دانند.اغلب نويسندگان ما، عملاً به جاي ادبيات در خدمت سينما هستند، به جاي داستان، فيلمنامه مي نويسند و حتي به فيلمنامه نوشتن اکتفا نمي کنند، بلکه در داستان شان آن را براي کارگرداني خيالي دکوپاژ هم مي کنند. آدورنو و هورکهايمر بيش از نيم قرن پيش در «ديالکتيک روشنگري»، گفته بودند زماني خواهد رسيد که نويسندگان هنگام نوشتن رمان به اقتباس سينمايي آن فکر کنند، و فضا را در داستان شان طوري بسازند که بتوان با معيارهاي سينما و تلويزيون فيلمي از آن اقتباس کرد، و همين مهم ترين عامل مرگ ادبيات است. زمان نشان داده است که پيش بيني اين دو تا چه حد صحيح بود، و نويسندگان آغاز هزاره سوم تا چه حد درگير تصوير سينمايي کتاب هاي داستاني شان هستند. اين آفت حتي به منتقدان نيز سرايت کرده، بارها خوانده و شنيده ايم که در فلان صحنه از فلان داستان، «نويسنده به قدري دقيق جزييات را آورده و به قدري استادانه فضا را ساخته است که مي توان مستقيماً آن را به عنوان سکانسي در يک فيلم استفاده کرد.»به هر حال، هرچند اين يادداشت ربط مستقيمي به وقايع سال 1386 ندارد، اما مسلماً به وقايع آغاز دهه هشتاد تا کنون مرتبط است، و لابد به طريق اولي سال 86 را هم در بر خواهد گرفت.

پنجشنبه سوم بهمن 1387 توسط سالار یار جو



به كدام نوشته داستان مي گويند؟ و داستان ماندگار كدام است؟ جلسه ي هفتم

اول به يك سوال پاسخ بدهم :

پرسيده اند چرا كم كار شده ام و كاربران را در انتظار مي گذارم ؟ البته اين جاي خوشبتي است من مورد پرسش واقع مي شوم . چرا كه اين يعني اهميت داشتن مظالبي كه گاه و بي گاه مي نويسم . ابتدا از توجه دوستان تشكر مي كنم . بعد به استحضارشان مي رسانم كه چشم ، سعي ميكنم كمي بيشتر كار كنم.

در ضمن دوستان خوب را به ديدن پيوند روزانه ي وبلاگ دعوت مي كنم . در اين چنذ روز مظالب ارزنده اي ذر آن قرار ذاذه ام!

نكته؛ در شيراز، روي دوار بلندي نوشته است:

اگر به ذري رسيديد و ديديد روي آن قفل بزرگي زده اند، نا اميد نشويد. زيرا اگر قرار بود كسي از آ ن در عبور كند، هيچوقت به آ ن ،قفلي به آن بزرگي نمي زدند!!

اما ادامه ی مطلب:

شما دل تنگ شده اید. می خواهید کسی باشد تا با او درد دل کنید. می شود گفت ُُاین یک سوژه است! تعجب نکنید. یک نویسنده ُ چیزی را بهتر می نویسد که باأن زندگی کرده باشد. دل تنگی کم چیزی نیست. می نشینید فکر می کنید . ناگهان به دنیای مجازی متوسل می شوید. بله اینترنت ُ احتمالا" مشکل شمارا حل بکند!

می گردید دنبال چت روم! آنجا دنیایی از انسان هارا پیدا می کنید که مانند شما به یک دوست در به در می گردند. بیشتر دقیق می شوید تا ببینید کدام یک از افرادی که مایلندبا یکی دوست بشوندُ به درد شما می خورد؟ در کندو کاو خود به یک انسانی بر می خورید وآن را انتخاب می کنید وبا اشاره به نام او ُ سلام می نویسید. وقتی سلام شما روی صفحه می افتدُ می بینید جواب پذیرش شما آنجا درج شده است: خوش آمدیدو.....

چند روز بعد ُ می بینید به دنیایی وارد شده اید که خلاصی از آن مشکل است! شما در اینترنت با دنیای غیر دلخواهتان درگیر شده اید واما نمی توانید از آن خلاص شوید . زیرا در دام بدی گرفتار آمده اید که اول از عشق! دم می زده است.

حالا دل شما و ذهن شما ُ پراست از فضای اغفال کننده و نفس گیر . می خواهید با این پیش آمد مبارزه کنید و ثابت کنید غیر از آنی هستید که حالا دیده می شوید. سعی شما اغلب بی نتیجه می ماند و غرور شما از شما می خواهد باز هم سعی کنید . این در گیری زمانی می تواند یک داستان آموزنده باشد که درآن پیروز شده باشید.

خوب حالا شما یک سوژه در دست دارید . می توانید آن را به عنوان مواد خام بکار ببرید و داستان بسازید . لطفا" "مواد خام"را بخاطر بسپارید.وقتی صحبت از مواد خام به میان می آید، فکر ما خود به خود برای ساخته شدن یک سازه ای معطوف می شود. حالا در رابطه با مقوله ی "داستان " یک سازه ،چه چیز می تواند باشد؟

   یک پروژه ی ساختمانی را در نظر بگیرید که قرار است ساخته بشود. معلوم است ؛ کسانی که می خواهند این پروژه را اجرا بکنند، اول آن چه که لازم دارند را تهیه می کنند. این لوازم ضروری ، برای اجرای پروژه ، مواد خام محسوب می شوند. از طرح و نقشه گرفته تا مصالح ساختمانی و عوامل کار، همه مواد خام هستند که باید تهیه و پای کار ، آورده شوند.  کم بودن یکی از مواد در پای کار، باعث تعطیلی پروژه می گردد. ولابد اگر ما داستان را به مثابه یک پروژ در نظر بگیریم، حتما" باید ؛ ابتدا در فکر تهیه ی مصالح آن باشیم ؛ و یقین بدانیم که ناقص بودن یک ماده از مواد خام داستان، باعث عدم ساخته شدن آ ن خواهد شد.

    حالا سوال این است که مواد خام یک داستان چیست ؟ کاربران عزیز توجه کنند که این مورد، بسیار بیشتراز سایر ملزومات داستان نویسی  مورد اعتا ست . پس لطفا" به این قسمت ، خوب توجه کنید. من که تا حالادر نوشتن و چاپ هفت  عنوان کتاب درگیر بوده ام، این مهم همیشه به کارم آمده است .و مسلما" همه ی نویسندگان این توجه را از خود نشان می دهند که قبل از اقدام به نوشتن ، مواد خام را دم دست داشته باشند.

     به نظر می رسد ؛ داشتن سوژه یکی از مواد خام باشد. فهم موضوع هم یکی دیگر از آنها، گذشته از آن ، لازم است نویسنده با موضوعی که می خواهد آنر ا بنویسد، کاملا" آشنایی داشته باشد. وآن را زندگی کرده باشد. نویسنده باید خودرا داخل ماجرا بیندازد و فکر کند تمام موضوع داستان ، به سر خود او آمده است! به همین خاطر هم هست که نویسنده ها در ابتدا موضوعاتی را داستان می کنند که بر سر خودشان آمده باشد.

   یک چیز بسار مهم در کار داستان نویسی، آشنایی با  " کاراکترهای داستان " است . خواهشمند است ؛ کاراکتر هارا به خاطر بسپارید.

ادامه دار....

 


یکشنبه بیست و نهم دی 1387 توسط سالار یار جو



اطلاعیه ی 2
 در پی اطلاعیه ی اول ، دوستان زیادی به نحوی با مدیر وبلاگ تماس گرفته و خواهان این شدند که در خصوص  نشر کمانهتوضیحات بیشتر داده شود.

به این وسیله  اعلام می شود، نشر کمانه یک خادم فرهنگی ، در خدمت همه ی نو قلمان  بوده و از استاتید محترم ، استفاده ی بهینه خواهد کرد. در نشر کمانه، امور به صورت هیئت امنایی اداره خواهد شد. تجربه ی سالهای متمادی این درس را داده است که خرد جمعی ، بهترین اهرم هدایت یک موسسه است . در این راستا ، نشر کمانه ، در ابتدا با دعوت از اساتید مسلم عرصه ی فرهنگ، نظرات سازنده ی ایشان را جذب ؛ وبه مورد اجرا خواهد گذاشت. امید می رود اساتید گرامی ، این افتخار را به موسسه ی کمانه بدهند..

  اصل بر دعوت عمومی از صاحبان قلم ، چه حرفه ای و چه نو قلم خواهد بود . نشرکمانه، با هیئت محترم امنا ، ترتیبی خواهد داد؛ آثار نو قلمان عزیز ، در اسرع وقت وبا هزینه ی مشخص ، در مجموعه های مشترک ، چاپ وبه بازار نشر عرضه شود. در این حرکت ، هیچ اثری از آثار زیبای هنرمندان با ذوقی که در شهر های مختلف بطور مداوم ،این سوال را از خودمی کنندکه اثررا چگونه باید چاپ کرد؟فراموش نخواهدشد. به امید  موفقیت همه ی فرهنگ دوستان عزیز.

             اخبار بعدی به اطلاع عزیزان  خواهد رسید . خواهشمند است ما را از نظرات سازنده ی خود بی نصیب نگذارید.


چهارشنبه بیست و پنجم دی 1387 توسط سالار یار جو