تبليغاتX
پشت ابر ها هم زندگی جاری است.

یکشنبه ششم بهمن 1387

به کدام نوشته داستان می گویند؟ و داستان ماندگار کدام است؟ جلسه ی هشتم

حتما" با مطلبی که برای شما انتخاب کردم ، با " کاراکتر "و"راوی " آشنا شدید.بهتر است به جای   کاراکتر،لفظ آشنا تری به کار ببریم ؛ به جای آن، شخصیت بگوییم ، خوبتر است. وبه راوی ، گوینده بگوییم، برای کار ما ، مناسب تر خواهد بود. زیرا اصطلاحات را هرچه ساده تر بکنیم، زودتر یاد می گیریم در داستان نویسی چه کار هایی باید بکنیم. ممکن است یک داستان دارای شخصیت های اندک و یا بیشتری باشد . باز امکان دارد یک داستان، گوینده ای خارج از داستان و یا داخل خود داشته باشد که کارش تعریف اتفاق های داستان است.

  شخصیت های یک داستان ، آدم های به وجود آورنده ی حوادث آن هستند. نمی شود قبول کرد در داستان همه یک نوع حرف بزنند . همان طوری که ممکن نیست در جامعه ی ما همه ی افراد یک جور باشند، به چیزی یک نوع علا قه نشان دهند، در برابر پیش آمدها واکنش های یکسانی بروز دهند، و در کل مثل هم فکر کنند، در داستان نیز ؛ قبلا" باید فکر این را بکنیم که چه کسانی را وارد داستان می کنیم . برای انتخاب شخصیت ها ، مثل کارگردان های سینما عمل نمی کنیم. چون آنان حادثه ی اتفاق افتاده را در دست دارند و قبلا" شخصیت ها " چه کسانی باید باشند" را شناخته اند . در حالیکه خالق یک داستان به مدد شخصیت هایش ، جامعه ی داستانش را پایه گذاری میکند . این جامعه ، احتمالا" قبلا" وجود نداشته وشاید ، بعد از طرح در یک داستان ، بخواهد به وجود بیاید!

ما اول باید بدانیم ؛ داستان چه کسانی را می نویسیم. بعد از آن، باید بدانیم که این" کسان" دارای چه شغلی هستند و از صاحبان مشاغل مختلف در جامعه  ی ما چه انتظاری می رود. آیا قصاب در جامعه ی ما دارای شخصیت متناسب با شغلش است؟ راننده در جامعه ی ما چه طور آدمی است ؟ یک معلم ویک دکتر ویا یک تاجر و... چه تفاوتهایی باهم دارند؟ گذشته از آن ، طرز حرف زدن هر کدام از این آدم ها چگونه است ؟ یک بناچطور حرف می زند؟ یک پدر چطور باشد بهتر است ؟ چه چیز هایی در رفتار شخصیت ها هست که خواننده ی داستان را جذب می کند؟ وخیلی پرسش های دیگر که کاربران عزیز باید بتوانند برای خود مطرح کنند.

در ادامه ه جلسه ُ برای استفاده ی بیشتر شما عزیزان ُ ترجیح دادم نوشته ای ازماریو وارگاس یوسا،

با ترجمه ی رامین مولاییرا بگذارم تا با راوی در داستان، بیشتر آ شنا شوید. بدیهی است؛ استاد یوسا،برای تدریس راویاز من اولی تر است:

دوستان عزیز، شما می توانید برای خواندن مجدد نامه ی "ماریووارگاس یوسا" به وبلاگ دخیره سر بزنید که یکی دیگر از پیوندهای این وبلاگ است .

امابرای این که مطالب این جلسات کم بشود تا خسته کننده نباشد، هر گاه مطلبی از دیگران گذاشته شد، بعد از مدتی بر داشته شده و به وبلاگ ذخیره  انتقال داده می شود.

باز برای استفاده ی کاربران عزیز ، یاد داشتهایی از نامه ی "یوسا" را این جا قرار می دهم:

راوی کیست؟ یا چه کسی داستان را باید تعریف کند؟ که سه مورداست ؛از قدیم راوی "من" و "او" باب بوده و راوی"تو" تازگی ها مطرح شده است .

از سازمان عناصر تشکیل دهنده ی رمان که راوی،فضا،زمان و سطح واقعیت می باشند،و ساختار رمان را تشکیل می دهند، راوی مهمترین است . شخصی که داستان را تعریف میکند، زاویه دید هارا شکل  می  بخشد. دیگر اجزای داستان به راوی وابسته اند.

 باید دانست راوی نویسنده ی داستان نیست! او ساخته شده از کلمات است نه از گوشت و استخوان.و تا زمانی زندگی می کند که داستان تمام شود. شخصیتی ساختگی و خیالی ، مانند دیگر شخصیت های داستان است.باید توجه داشت؛ رفتار و سلوک راوی ، عامل اساسی در فریبندگی یک داستان به شمار می آید.

چیزی  که در نامه ی یوسا حائز اهمیت است، بخش مربوط به رابطه ی میان فضای اشغال شده توسط راوی و روایت است؛این رابطه در راوی اول شخص مفرد، باهم منطبق است . در راوی "او" یعنی "دانای کل" حالت متفاوتی دارد. ودر راوی "تو" مبهم است .

یک موردهم ، چرخش فضایی است که در نامه ی یوسابه چشم می خورد؛ به نظر او،راوی در یک داستان ، قرار نیست همان سه راوی شناخته شده باشند؛ همین که در یک داستان  یک شخصیت سخن خود را به یکی دیگر از شخصیت ها گفت و پاسخ گرفت ، چرخش فضایی صورت گرفته است. این چرخش فضایی ، معمولا" با قرار دادن  دو نقطه":" در مقابل  اسم شخصیت ها که به معنی آماده شدن او به سخن گفتن است ، صورت می گیرد.

 دوستان ما دیگر از بحث "راوی " بیرون می آییم تا سراغ یک بخش دیگر از عناصر داستان برویم ؛ فعلا" عناصر داستان را به خاطر بسپارید....

نوشته شده توسط سالار یار جو در 20:56 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه سوم بهمن 1387

دوستان عزیز،داستان به دلایلی برداشته شد. یک مطلب بخوانید.نقل ازetemaad.ir

درباره داستان نويسي سال هاي اخير ايران
اشتياق مبتذل به اشياي واقعي
امير احمدي آريان

لوييس پارکينسن زامورا منتقد مشهوري که کتاب حجيم «رئاليسم جادويي»اش هنوز از مهم ترين منابع زبان انگليسي درباره ادبيات قرن بيستم امريکاي لاتين به شمار مي رود، مقاله يي دارد با عنوان «قابليت تصويرپردازي در رئاليسم جادويي»، و در آن به نحوه حضور اشيا در آثار بورخس مي پردازد. بنيان بحث زامورا بر داستان درخشان «تلون، اوکبر، اوربيس ترتيوس» استوار است، و آن بخشي که بورخس درباره زبان خيالي مردمان تلون تحليلي عجيب ارائه مي کند. در زبان تلون، آنچه هست «اشياي ثانويه» است، و نسخه هاي بدلي که از اين اشياي ثانويه هست. در اين زبان نام وجود ندارد، دقيقاً به اين دليل که اشياي واقعي وجود ندارند. تنها شيء واقعي شيء ايده آل است، و از آنجا که شيء ايده آل وجود ندارد، در زبان مردم تلون نام حذف شده است. به همين دليل است که مثلاً براي اشاره به ماه مي گويند روشناي فضايي، روي، گردي، تاريک، و نظاير آن. مردمان تلون با مجموعه يي از صفات به هر چيز ارجاع مي دهند، و به اين ترتيب، فاصله برناگذشتني زبان با اشيا را حفظ مي کنند. به عقيده زامورا، اين به نوعي بياني است از رويکرد کلي بورخس به نوشتن. بورخس بر فاصله زبان با اشياي «واقعي» انگشت مي گذارد؛ فاصله يي که به خاطر وجود آن، نويسنده از خاص بودن و صراحت رها مي شود و فرصت مي يابد تا «جادو»ي اشيا را در برابر چشم ذهن تجسد بخشد. نزد بورخس، به ذات فرٌار امر واقعي بايد به شيوه يي غيرمستقيم نزديک شد. نمونه هاي چنين کاري در داستان هاي بورخس بسيار است. در داستان «ظاهر»، ظاهر سکه عجيبي است؛ که به شيء ايده آل بسيار شبيه است، سکه يي که راوي نه مي تواند به دستش آورد و نه مي تواند فراموشش کند. داستان «الف» گويي مانيفست بورخس در باب شيء ايده آل است؛ شيئي که تمام جهان را در خود گنجانده است؛ و با ايستادن در برابر آن مي توان همه چيز را ديد، همه مردمان و مکان ها در تمام زمان ها در الف وجود دارند. به اين ترتيب، کاري که بورخس مي کند تغيير دادن زاويه ديد ما به اشيا است، انداختن خواننده در آن مغاکي که بين شيء و کلمه، بين واقعيت و زبان وجود دارد، و گويي بورخس از طريق تمثيل هاي بي نظيرش، همواره در حال تاکيد بر اين نکته است که بازنمايي تمام و کمال واقعيت در زبان ممکن نيست. آنچه هست جهاني است که فقط نويسنده از عهده خلق آن برمي آيد، و به شکلي هولناک ميان تهي و حفره مانند است.

اما لزوماً پناه بردن به تخيل و تقليد از رئاليسم جادويي و ساختن جهان هاي تمثيلي نيست که موجب مي شود نويسنده چنين قابليتي به دست آورد. آنچه گفتيم، يعني تاکيد بر فاصله بين زبان و واقعيت، در واقع به نوعي ويژگي بنيادين متن ادبي است، و هر رمان بزرگي به نوعي در همين مسير گام مي نهد. به عنوان نمونه مي توان آثار سال بلو، به خصوص «هرتزوگ»، را به ياد آورد. سال بلو در اين رمان بي نظير، از زاويه ديد مازس هرتزوگ که شخصيتي نيمه ديوانه است، کل مفهوم زبان را به منزله ابزار برقراري رابطه، و زبان به عنوان پديده يي که قادر به بازنمايي واقعيت است، زير سوال مي برد. رمان بلو در واقع مجموعه يي از نامه هاست به قلم مردي که ارتباط او با کل جهان مختل شده، به انتهاي راه رسيده، خانواده، کار و همه چيزش را از دست داده، و در اقدامي جنون آسا دست به نوشتن مجموعه يي از نامه ها مي زند که در واقع رمان سال بلو را شکل مي دهند. نامه هاي هرتزوگ طيف شگفت انگيزي را دربرمي گيرند؛ مخاطب نامه ها از مارتين هايدگر فيلسوف تا فلان کسي که هرتزوگ يک شب را با او گذرانده تغيير مي کند، و اندازه آنها نيز از دو خط تا سي،چهل صفحه متغير است. کل اين مجموعه نامه ها را مي توان اعتراف مازس هرتزوگ به شکست در برابر زبان دانست. او که استاد فلسفه دانشگاه است، در مجموعه نامه هايش که به نوعي زندگينامه خودنوشت هرتزوگ نيز هستند، نشان مي دهد که چگونه در مغاک بين زبان و واقعيت گرفتار شده، چگونه همواره براي رسيدن به همان چيزي که بورخس «شيء واقعي» مي نامد دست و پا زده، و در نهايت هرگز به قصد خود، که برقراري ارتباطي به نسبت سالم و معقول با همنوعانش بوده، نزديک هم نشده است.نمونه ديگر بي ترديد «بوف کور» صادق هدايت است. دوگانگي هاي پرشمار بوف کور را، که مشهورترين شان زن اثيري/ زن لکاته است، به نوعي مي توان دوگانگي زبان و واقعيت دانست، و جالب اين است که هدايت اين شکاف را دروني ساختار رمانش نيز کرده است. بوف کور رماني دوپاره است، جايي در اواسط کتاب داستان قطع مي شود و همه چيز به شيوه يي ديگر از نو روايت مي شود، گويي آنچه در قسمت اول رمان گذشت، چيزي نبود جز جهاني کاذب، روايتي غلط از واقعيت سياهي که زندگي راوي را تشکيل مي دهد، و انگار راوي در قسمت دوم در حال تلاش براي فراموش کردن قسمت اول و بيشتر نزديک شدن به تباهي واقعي زندگي خويش است؛ تلاشي که به همان اندازه بخش اول روايت شکست مي خورد. به زبان بورخس، هدايت در اين رمان، با ساختن دو جهان عملاً ميان تهي، در پي آن است که «زخم هايش» را براي سايه روي ديوار بگويد، و در نهايت به روايت «زخم واقعي» نزديک هم نمي شود. اما داستان نويسي ايراني در سال هاي اخير، دقيقاً مسير عکس را پيموده است. آنچه در داستان هاي ايراني متاخر رايج است، و با نگاهي سرسري به برندگان جوايز ريز و درشت ادبي مي توان صحت اش را اثبات کرد، شور و شوقي عجيب و نامتعارف به واقعيت است. داستان نويسي سال هاي اخير ايران، به تقليد از نويسندگان امريکايي که در دهه هشتاد دوران اوج کارشان بود و بهترين نمونه اش را بايد ريموند کارور دانست- که خود نسخه دست دوم همينگوي است - به طرز عجيبي به روايت زندگي روزمره روي آورده اند. تورقي در کتاب هاي سال هاي اخير نويسندگان ايراني، به خصوص نويسندگان زن، اين موضوع را به خوبي نشان مي دهد. فضاي اکثر داستان ها فضاهاي بسته و داخلي است، شخصيت ها اغلب محدودند و در اکثر اين داستان ها راوي زني ميانسال يا دختري جوان است که در تنگناي زندگي شهري و محدوديت ها و نفهمي هاي اطرافيان گرفتار شده است. لزوم حضور مرد در اين گونه داستان ها مشابه لزوم حضور شخصيت منفي در فيلم هاي وسترن است، و اتفاقاً مردهاي اين داستان هاي خانگي نيز اغلب به همان اندازه مردهاي فيلم هاي وسترن ابله و شرورند، و زني که ذهني به وسعت ذهن اينشتين و نيرويي به پهناي بازوي آرنولد دارد، بايد هم خانه را اداره کند، هم به تفکرات آشفته و درگيري هاي هستي شناختي خود سر و سامان دهد و هم با مرد خانه، اين ابله تمام عيار، سر و کله بزند. اغلب اين فضاهاي شهري، از فرط آشنا بودن در همان صفحه پنج رمان يا خط ده داستان کوتاه لو مي روند، و خواننده يي که ادبيات سال هاي اخير را دنبال کرده باشد، در همان برخورد اول ذهن شرطي شده اش درمي يابد که بار ديگر آپارتمان محل زندگي طبقه متوسط در انتظارش است. اما مساله فقط اين داستان تکراري نيست، هرچند مضموني تا اين حد دستمالي شده و کليشه يي، به خلاقيتي عظيم نياز دارد تا جلوه ديگر خود را نشان دهد، به خلق جهاني با زمينه هاي فلسفي و تاريخي جدي نياز دارد تا چيز نويي از آن به دست آيد، و اين خلاقيت را به جز چند استثنا، سال هاست در داستان نويسي ايراني نديده ايم.همين است که اغلب اين مضامين تکراري، در فرم ها و روايت هايي کليشه يي و تکراري به دست ما مي رسند، و همه چيز با تکنيک هاي ازمدافتاده يي تشريح مي شود که همان گونه که گفتيم، بهترين نمونه اش داستان هاي کارور است. حرکت به سمت مغاکي که در آثار امثال بورخس و سال بلو و هدايت ديده مي شود، به هيچ وجه در ادبيات ما جايي ندارد، و آن حس اضطراب و شوکي که در اثر خواندن متوني نظير «الف» و «هرتزوگ» و «بوف کور» يقه خواننده را مي گيرد، سال هاست از ادبيات ما رخت بربسته است. نويسندگاني که برندگان جوايز ادبي در سال هاي اخير بوده اند، اغلب فرمولي آشنا دارند؛ روايت کاملاً عيني بدون مايه هاي تخيلي و سوررئاليستي، فضاهاي بسته داخلي، و شخصيت هايي که اغلب روابط خوني يا عاطفي با هم دارند. تاکيد بيش از حد بر جزييات ديگر مشخصه غالب اين داستان هاست، و همين يکي از سيمپتوم هاي بيماري اشتياق به واقعيت است. نويسندگان ما اغلب تلاش مي کنند جزييات را با دقت بسيار و با ايجازي تمام و کمال در داستان بگنجانند، و نتيجه اش متني است که هرچند در اغلب کارگاه هاي داستان نويسي نمره بيست مي گيرد، اما در قياس با ادبيات جدي جهان، حتي با نمونه هاي موفق داستان فارسي، پشيزي ارزش ندارد. همه چيز در خدمت بازنمايي واقعيت است، زبان ابزاري است صرف براي پرداخت جزييات واقعي زندگي روزمره، زندگي که مردم ساکن تهران امروز به خوبي لمس اش مي کنند و از جزيياتش آگاهند. بي جهت نيست که اغلب داستان هاي سال هاي اخير در زمان معاصر مي گذرند. پرداختن به مضاميني تاريخي، مثلاً نوشتن رماني که وقايع آن در پنجاه سال پيش رخ داده باشد، يا حتي نوشتن درباره ماجراهاي دوم خرداد و دوران اصلاحات، که تازه يک دهه از آن فاصله گرفته ايم، بسيار به ندرت رخ مي دهد. همه چيز عيني و ملموس است، شخصيت ها همگي به واقعيت امروز ما نزديک اند و نمونه هايشان را به وفور در تهران مي توان پيدا کرد، و جالب است که اين ويژگي را اغلب جزء نقاط قوت داستان مي دانند.اغلب نويسندگان ما، عملاً به جاي ادبيات در خدمت سينما هستند، به جاي داستان، فيلمنامه مي نويسند و حتي به فيلمنامه نوشتن اکتفا نمي کنند، بلکه در داستان شان آن را براي کارگرداني خيالي دکوپاژ هم مي کنند. آدورنو و هورکهايمر بيش از نيم قرن پيش در «ديالکتيک روشنگري»، گفته بودند زماني خواهد رسيد که نويسندگان هنگام نوشتن رمان به اقتباس سينمايي آن فکر کنند، و فضا را در داستان شان طوري بسازند که بتوان با معيارهاي سينما و تلويزيون فيلمي از آن اقتباس کرد، و همين مهم ترين عامل مرگ ادبيات است. زمان نشان داده است که پيش بيني اين دو تا چه حد صحيح بود، و نويسندگان آغاز هزاره سوم تا چه حد درگير تصوير سينمايي کتاب هاي داستاني شان هستند. اين آفت حتي به منتقدان نيز سرايت کرده، بارها خوانده و شنيده ايم که در فلان صحنه از فلان داستان، «نويسنده به قدري دقيق جزييات را آورده و به قدري استادانه فضا را ساخته است که مي توان مستقيماً آن را به عنوان سکانسي در يک فيلم استفاده کرد.»به هر حال، هرچند اين يادداشت ربط مستقيمي به وقايع سال 1386 ندارد، اما مسلماً به وقايع آغاز دهه هشتاد تا کنون مرتبط است، و لابد به طريق اولي سال 86 را هم در بر خواهد گرفت.
نوشته شده توسط سالار یار جو در 10:19 |  لینک ثابت   •